
درمسیر شیراز به اصفهان به ده سورمک رسیدیم. شب را در کاروانسرا بودم. مردم به دیدنم آمدند. وقتی شنیدند که سیاح هستم و دنیا را گردش کرده ام، با جمعیت می آمدند و از شهر زنان و جماعت سگساران و آدمهای یک چشم و دوال پا و غول بیابان و دیو سؤالات می کردند و احوالات آدم آبی می پرسیدند. اما من که چندین سال بود این حرفها از گوشم افتاده بود سر به یر انداخته نمی دانستم چه جواب بگویم. بعضی آمده دعا می خواستند از چله بندی و زبان بند و دعای محبت و عداوت و باطل السحر و چهل یاسین و از این قبیل امور. من عذر خواستم ...
ادامه مطلب